![]() |
![]() |
|
| تلخ ترین لحظه های تلخ زندگی تلخ من ! |
![]() نگه دگر بسوی من چه می کنی ؟ چو در بر رقیب من نشسته ای به حیرتم که بعد از آن فریب ها تو هم پی فریب من نشسته ای به چشم خویش دیدم آن شب ای خدا که جام خود به جام دیگری زدی چو فال حافظ آن میانه باز شد تو فال خود به نام دیگری زدی برو . . . برو . . . بسوی او ، مرا چه غم تو آفتابی . . . او زمین . . . من آسمان بر او بتاب زآنکه من نشسته ام به ناز روی شانه ستارگان بر او بتاب زآنکه گریه می کند در این میانه قلب من به حال او کمال عشق باشد این گذشت ها دل تو مال من ، تن تو مال او تو که مرا به پرده ها کشیده ای چگونه ره نبرده ای به راز من ؟ گذشتم از تن تو زانکه در جهان تنی نبود مقصد نیاز من اگر بسویت این چنین دویده ام به عشق عاشقم نه بر وصال تو به ظلمت شبان بی فروغ من خیال عشق خوشتر از خیال تو کنون که در کنار او نشسته ای تو و شراب و دولت وصال او گذشته رفت و آن فسانه کهنه شد تن تو ماند و عشق بی زوال او |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه چهارم تیر 1388ساعت 11:53 توسط هوس باز |
|
![]() هوس کردم ببینمش . آخه اون تنها کسی یه که تو این دنیا واقعا دوستش داشتم و دارم . یه انسان شریف و آزاده که وقتی باهاش حرف می زنم تمام خوبی ها میاد جلو چشمام . انسان بودنش خیلی مهم تر از زن بودنشه . دلبسته اش بودم . خودش هم خوب اینو می دونست اما رهاش کردم و حالام که برگشتم فقط شده واسم یه همصحبت . اشکالی هم نداره . با اون بودن یه شرایطی رو می خواست که من هیچکدومش رو نداشتم . وحالا تو بدترین شرایط وقتی بهش فکر می کنم یا باهاش صحبت می کنم آروم می شم . اینقدر انرژی مثبت تو وجود یه آدم جمع شده یه جور معجزه است . همیشه پیش خودم می گم خدایا چرا باید قسمت من اینجوری بشه ؟ من و تو شرایطی قرار می دی که چیزهای خوبی رو ازت بخوام . به خاطرشون التماس کنم و تو هم از آخر به من نمی دی شون . ( البته اگه بدی هم من قدرشون رو نمی دونم و خوب زودی از دست می دم ) . بگذریم . |
|
+ نوشته شده در
جمعه بیست و نهم خرداد 1388ساعت 21:36 توسط هوس باز |
|
![]() انتخابات تموم شد و آقای احمدی نژاد دوباره و برای 4 سال دیگه رئیس جمهور باقی ماند . با آرزوی سرافرازی ایران . امیدوارم پرچم کشورمون همیشه بالا باشه |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه بیست و پنجم خرداد 1388ساعت 13:10 توسط هوس باز |
|
|
حذف شد
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه نوزدهم خرداد 1388ساعت 11:11 توسط هوس باز |
|
|
حذف شد |
|
+ نوشته شده در
جمعه پانزدهم خرداد 1388ساعت 22:1 توسط هوس باز |
|
![]() اتفاقی می بینیش . تو ایستگاه اتوبوس . تو خیابون . تو پارک . تو دانشکده یا هر جای دیگه . اینقدر مجذوبش می شی که یادت می ره نباید تو خیابون به یه خانم خیره بشی . می ری دنبالش . ازش می خوای که یه فرصت کوچیک واسه آشنایی بده . اصرار می کنی که با همه پسرها فرق داری و این یه تجربه متفاوت از یه دوستی می تونه باشه . طفلک قبول می کنه که بهت زنگ بزنه یا یه بار همدیگرو ببینین . اما نمی دونه که چه بلایی قراره سرش بیاد . باهم دیگه حرف می زنین و می فهمی که واقعا دوستش داری . احساس خاصی بهش پیدا کردی . بعد از یه مدتی اونم به تو وابسته می شه . حالا دیگه حرفای اونم بوی عشق و محبت می ده . اوایل سعی می کرد که تو دام عشقت نیفته ، اما حالا می فهمی که کار از کار گذشته و اونم عاشق شده . حتی از تو بیشتر . پس حالا وقتشه . ازش می خوای که باهاش خلوت کنی و واسه اینکار هزار تا دلیل میاری . می گی که عشق بدون وصال معنایی نداره و وصال عشق رو به کمال می رسونه . و اون بالاخره قبول می کنه . ( چون تو رو دوست داره ) بار اول عشقبازی با اون به بهترین تجربه زندگیت تبدیل می شه . گوشت بالا میاری و کلی چاق می شی . چند روز بعد دوباره ازش می خوای و اون دوباره به خاطر تو قبول می کنه . بعد از چند جلسه دیگه فکرت فقط می شه همین موضوع . عشقبازی . می شی یه مرد واقعی . چون مردها فقط عشقبازی می خوان . اون هر روز احساس می کنه که داره قلبش از تو دورتر می شه و جسمش به تو نزدیکتر . احساس می کنه داره واست یه کالا می شه . اما تو فقط یه چیز رو می شناسی و اونم نیازت به عشقبازی . کمتر باهاش حرف می زنی . توجه ات کمتر می شه . و اون هر روز رنجیده تر . بعد از یه مدتی دیگه دلت رو می زنه . پس بهش می گی که به این نتیجه رسیدی که به درد هم نمی خورین ، و بهتر اینه که از هم جدا شین . دلشو می شکنی . و اون می ره تا یاد بگیره که اصلا نباید به هیچ پسری اعتماد کنه حتی به اونهایی که می گن با بقیه فرق دارن . نقطه مشترک آدم ها تو این دنیا نیازه و اون نیاز باعث می شه که کارهایی رو در حق دیگران انجام بدن که خودشون هم انتظارشو ندارن . ***من این حرفها رو در مورد خودم نوشتم و هیچ عمومیتی نداره *** |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه دهم خرداد 1388ساعت 11:6 توسط هوس باز |
|
![]() یا فاطمه دلم گرفته . دارم از غصه دق می کنم . چقدر تو فاطمیه مداحی گوش کنم و اشک بریزم . یه گوشه چشمی به ما کنی همه چی حل می شه . شما و اهل بیتتون که همه رو نوازش کردین . می گن یه روز یه عرق خور تو یه کوچه داشت می رفت . امام صادق هم از روبه رو می اومد . عرق خوره روش و کرد سمت دیوار که امام صادق رو نبینه . امام دست شو گذاشت رو شونه اش گفت هر کار هم که می کنی روتو از ما برنگردون . یا فاطمه اگه تو من و امثال من و کمک نکنی بریم در خونه کی ؟ یه کثافتم خودم از خودم خبر دارم ولی به خدا قسم اسمت میاد اشکم درمیاد . |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه ششم خرداد 1388ساعت 11:43 توسط هوس باز |
|
![]() من پدر تو هستم ، من چارلی چاپلین هستم . وقتی بچه بودی شبهای دراز بر بالینت نشستم و برایت قصه ها گفتم . رویا می دیدم . رویای فردای تو . رویای امروز تو ، دختری دیدم پری روی ، فرشته ای می دیدم بر روی آسمان که می رقصید و می شنیدم تماشگران را که می گفتند دختره را می بینی ! این دختره همان دلقک پیره . آری من دلقک پیری بیش نیستم ! امروز نوبت توست . جرالدین ، در آن شب های دور قصه ها با تو گفتم اما قصه خود را هرگز نگفتم ، این داستانی شنیدنی است ، داستان آن دلقک گرسنه ای که در پست ترین محلات لندن آواز می خواند و می رقصید و صدقه جمع می کرد ، این داستان من است . من طعم گرسنگی را چشیده ام ، من درد بی خانمانی را کشیده ام و از همه مهمتر من درد حقارت را چشیده ام . با این همه من زنده ام و از زندگان پیش از آنکه بمیرند نباید حرفی زد . دل به زر و زیور نبند ، زیرا بزرگترین الماس این جهان آفتاب است . و این الماس بر گردن همه می درخشد . اما اگر روزی دل به آفتاب چهره مردی بستی با او یک دل باش . برهنگی بیماری عصر ماست . به گمان من تن عریان تو باید مال کسی باشد که روح عریانش را دوست می داری . امشب شب نوئل است . شب معجزه است و امیدوارم حتی آن زمان که خون در رگ های من می خشکد ، چارلی را فراموش نکنی . من فرشته نبودم اما تا آن جا که در توان من بود تلاش کردم تا آدم باشم تو نیز تلاش کن حقیقتا آدم باشی . |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه چهارم خرداد 1388ساعت 10:41 توسط هوس باز |
|
![]() چند روزه که نیست . رفت ، مجبورش کردم که بره ! و من تنهام . با اون بودن واسم خیلی لذت بخش بود اما نه به اندازه تنهایی . حالام تنهام . نمی دونم چرا اما نتونستم عاشقانه دوستش داشته باشم . واسم خیلی زود کهنه شد . نتونستم عاشقش باشم چون عاشق خودمم . چون خودخواهم . چون . . . اما از این به بعد می خوام هر جا که هست موفق باشه و خوشبخت . با این امیدواری خودم و تسکین می دم چون باعث آزارش شدم . چرا باید هر وقت خواستی شروع بشه و هر وقت هم تو بخوای تموم بشه . این آخرین حرفش بود . و من موندم و خودخواهی هام . |
|
+ نوشته شده در
شنبه دوم خرداد 1388ساعت 17:33 توسط هوس باز |
|
![]() سخن نخست : با اینکه چند سالی می گذره که با کامپیوتر و اینترنت آشنا شدم اما تا حالا هیچ وقت احساس علاقه نکردم که وبلاگ بسازم یا از خودم و از نظرات و عقایدم تو اینترنت حرف بزنم . اما حالا همینجوری تصمیم گرفتم تا توی یه جایی که از این به بعد واسم می شه یه جای مقدس بنویسم و با دوستام تجریبات مثبتم رو به اشتراک بذارم . با تشکر از همه کسایی که هنوز نمی شناسمشون اما دوستشون دارم !!!!! |
|
+ نوشته شده در
جمعه یکم خرداد 1388ساعت 12:6 توسط هوس باز |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
|
من مهدی 22 ساله هستم . تصمیم دارم تجربیات و خاطرات خودم رو به اشتراک بذارم . دست هر انسان آزاده ای رو هم می فشارم . به امید روزی که شبش همدیگرو ببینیم .
|
| نوشته های پیشین |
|
تیر 1388 خرداد 1388 |
|
RSS
|